پرواز فرشته

  • رضا تو توی این چند سال زندگیمون همه جور از خود گذشتگی داشتی و داری. اول این که پذیرفتی من شراره رو به زندگیمون بیارم تا از دست پدر معتادش در امان باشه . بعدش هم که مثل یه پدر بالا سر دختر من بودی و براش پدری کردی. درسته که شراره گاهی خامی می کنه و تو روی تو می ایسته و حاضر جوابی می کنه ولی تو همیشه گذشت کردی.
  • خوب به حرفای امشبم گوش کن…من بخاطر راه اندازی نمایندگی شرکت توی یاسوج تا یک سال باید مرتب برم یاسوج و بیام . ازت خواهش می کنم که تو روزای نبودن من بیشتر باهاش نرمش داشته باشی. چون من نیستم که اگه با هم دعوا شدین اوضاع رو سر و سامون بدم.

مرور حرفای شب آخری که زهره تهران بود درد رضا را بیشتر می کرد. مثل این که زهره از رفتن بدون بازگشتش و سقوط هواپیما در کوههای سمیرم خبر داشت که این حرفها را به رضا زده بود .

شراره هم این روزها خیلی افسرده شده بود . اول که پدرش را بخاطر اعتیاد از دست داده بود و حالا هم مادرش را . رضا همراه با شراره روزهای خیلی بدی را بعد از زهره سپری می کردند. شراره که مثل مادرش خیلی به فکر رضا بود تصمیم خودش برای ترک تحصیل را گرفته بود چون حقوق رضا کفاف هزینه های این سه سال باقیمانده تحصیل شراره در رشته پزشکی دانشگاه آزاد را نمی داد.  شب که رضا از کار برگشت داشت به اخبار گوش می کرد . شراره تازه همان روز یادش آمده بود که دوسال قبل ، یک شب مادرش بعد از آن که چند دقیقه ای در مورد لزوم ادامه تحصیل و دستیابی به یک شغل خوب براش صحبت کرده بود یک نامه سر بسته بهش داده بود و تأکید کرده بود اگر روزی من نبودم این نامه را به رضا بده…

شراره چایی و بیسکویت ساقه  طلایی مورد علاقه رضا و پاکت نامه را در یک سینی گذاشت و برد جلوی رضا گذاشت و با صدایی آرام گفت :

  • بابا رضا می شه چند دقیقه باهاتون صحبت کنم…

رضا صدای تلویزیون را بست و با لبخندی خسته گفت :

  • آره دخترم چرا که نه … از روزی که فرشته زندگیمون پرکشیده منم خیلی دلم می خوات با دخترم حرف بزنم… ولی اول بگو این نامه چیه ؟

شراره زد زیر گریه و گفت :

  • این نامه رو مامان 2 سال پیش بهم داد و گفت اگه یه روز نبودم بدم به شما ولی من تازه امروز یادم اومد.

داغ رضا تازه شد . نامه رو برداشت و بوسید و روی صورتش گذاشت و های های گریه کرد. دختر کنار پدر نشست و همدیگه رو تو بغل گرفتن و 10 دقیقه ای با هم و با صدای بلند گریه کردند . وقتی کمی آرام شدند رضا جرعه ای از چای را نوشید و همراه با اشک گفت :

  • بابا جون چایی ات طعم و مزه چایی های زهره رو میده …

آرام پاکت نامه را باز کرد و شروع به خواندن کرد :

 رضای عزیزم سلام … رضا نتوانست ادامه دهد هر دو باز هم به گریه افتادند و باز چند دقیقه ای توی اتاق فقط صدای گریه های پدر و دختر بود که فضا را پر کرده بود. رضا کمی که آرام شد با صدایی گریه آلود ادامه داد:

-رضای عزیزم حالا که این نامه را می خوانی دیگر من نیستم تنها تویی و دخترمون شراره . نگفتم دخترم چون تو بیشتر از پدر واقعیش براش پدری کردی … ناله شراره بلند شد و رضا ادامه داد :

– رضا جان این سالها تو با تمام وجود برای راحتی ما تلاش کردی و بعد از قبولی شراره در دانشگاه تلاشهایت باز هم بیشتر شد با وجود این که بیشتر حقوق من برای خرج دانشگاه شراره گذاشته بودیم ولی فشار شهریه بالای دانشگاه آزاد موجب شده که فشار به زندگیمون زیادتر بشه . به همین علت من برای خودم و شراره یک بیمه عمر گرفتم که اگر یک روز نبودم و تو برای ادامه ساختن فردای شراره تنها نباشی . غرامتی فوت من بتونه بهت کمک کنه…

شراره از شدت گریه از حال رفت . رضا دوید یک لیوان آب قند درست کرد و سر شراره را کمی بلند کرد و آب قند را کم کم به دهان شراره ریخت و با گریه گفت :

  • دخترم بخدا من بی مامانت تنها شدم تو دیگه آتیشم نزن…

                                                                     * * *

فقط یک ماه بعد بود که از جانب بیمه کارآفرین غرامت فوت ناشی از حادثه زهره به مبلغ 126 میلیون تومان به حساب رضا واریز شد . پولی که هزینه تحصیل شراره را تأمین می کرد و همچنین …

                                                                      * * *

آخر شب که رضا تنها به خانه برگشت اول جلوی آینه لباسش را مرتب کرد چون بعد از 2 سال لباس سیاه را برای آن شب خاص از تن درآورده بود.

به اتاق پذیرایی رفت و دسته گلرز زیبایی را که این آخر شبی با زحمت توی خیابانهای شهر پیدا کرده بود جلوی عکس زهره گذاشت و با لبخندی تلخ رو به عکس گفت :

  • زهره جون امشب امانتی ای که به من سپرده بودی رو به یکی از همکلاسی هاش سپردم که پسر واقعا مؤمن و خوبیه و مطمئنم به خوبی ازش نگه داری می کنه البته خودم که نمردم بازهم هوای دخترمون رو دارم و نمی گذارم آب تودلش تکون بخوره ولی بیمه عمری که باز کرده بودی هم هزینه های تحصیلش رو داد هم جهیزه اش رو بهتر کرد. من که بلد نبودم از خاله اش و خواهر خودم خواستم واسه شراره مون سنگ تموم بذارن . مثه یه مادر یخچال و فریزرش رو پر کردن ، تمام وسایل مورد نیازش از شیر مرغ تا عشق یه مادر رو هم براش خریدن . ناشتایی فردا صبح هم عمه اش تدارک می بینه و خودم هم از طرف خودم و تو یه تور یک هفته ای کیش بهشون هدیه دادم که برن مسافرت . البته دو تا کار دیگه هم واسش کردم . تمام پس اندازم رو همراه با یه وام رو هم کردم یه ال نود رو نمای دخترمون کردم تا روحت رو شاد کنم. و دیگه این که یه بیمه عمر تپل توی کارآفرین برای خودم باز کردم و وارث رو شراره زدم تا روزی که دیگه من هم نباشم دخترمون یه حمایت دیگه داشته باشه… ولی زهره جون دیگه تمام کارام رو تموم کردم و آماده اومدنم.

شماره بیمه نامه :                621/1/2462/92/8665

تاریخ صدور بیمه نامه :    1392/6/5

تاریخ فوت :                        1396/12/7

علت فوت :                           سانحه هوایی سقوط در کوههای سمیرم

تاریخ پرداخت :                 1397/1/29

حق بیمه سالانه :              یک میلیون و صدهزار تومان

مبلغ خسارت فوت:           یک صدوبیشت و هشت میلیون تومان

 

کارخانه مان را خودمان می سازیم . . .

همه کارگران موکت سازی مهریز یزد از نرسیدن سرویس متعجب بودندکه عباس سرکارگر کارخانه با تلفنخانه تماس گرفت ولی تمام شماره تماسها قطع بودند.

همه بی حوصله شده بودند که موبایل عباس زنگ زد. معاون کارخانه بود. همه دور عباس جمع شدند که درحال صحبت با معاون کارخانه  بود . از جملات و تعجب عباس از خبرهایی که می شنید همه از تعجب داشتند دیوانه می شدند که تماس عباس تمام شد.

عباس وارفته روی زمینن شست . همه دورش جمع شدند .

-کارخونه آتیش گرفته … همه چی دود شد و رفت هوا…   همه از ناامیدی دور هم  روی زمین نشستند…

                                                         * * *

با معرفینامه همه کارگران برای دریافت بیمه بیکاری به اداره کار معرفی شدند . کارهای کارگران زود انجام شد و بیمه بیکاری در یک هفته برقرار شد. ولی کارگر و نشستن توی خانه؟؟؟

خیلی از کارگران بعد از چند روز که از بهت این حادثه درآمدند افتادند دنبال پیدا کردن کار جدید و برخی هم به کارهای دیگرروی آوردند ، از کرایه کشی با موتورسیکلت و پراید و پیکان گرفته تا دستفروشی ، آخر بیمه بیکاری کفاف زندگی را نمی داد…

                                              * * *

خبر مثل برق پخش شد . همه شال و کلاه کردند برای شروعی دوباره… همه خانواده ها خوشحال بودند…

فقط 2 ماه لازم بود تا بیمه کارآفرین با بررسی های لازم و قانونی بتواند به تعهداتش عمل کند . و حالا با پرداخت غرامتها ، همه کارگران جمع شدند تا خودشان کارخانه شان را باز سازی کنند…

شماره بیمه نامه :                       3/98/2346/2346/111

تاریخ صدور :                            27/6/1398

مبلغ حق بیمه :                          44 میلیون و ششصد هزار تومان

زمان رسیدگی . پرداخت :             2 ماه

مبلغ خسارت :                           3 میلیارد و هشتصد وهفت میلیون تومان

عشق پدر خانم دکتر

احمد رضا 15 ساله بود که از دماوند به تهران آمد . بخاطر پیدا نکردن کار در یک سوپر مارکت شاگرد شد . روزها پشت سر هم می گذشتند و احمد رضا بخاطر آرزوی ازدواج با دختر عموی مهربانش ، تمام خوشی ها و تفریحات را به خودش حرام کرد و ریال ریال پولش را جمع کرد تا بتواند روی پای خودش بیاستد. 8 سال از مهاجرت او به تهران برای مهیا کردن یک زندگی خوب برای دختر عمویش گذشت احمدرضا در ساعاتی که سوپر مارکت نبود با موتورسیکلتی که خریده بود  ، به جابجایی مسافران می پرداخت تا زودتر بتواند برای ازدواج با زهرا به دماوند برگردد … خبر ازدواج زهرا کمرش را شکست . یک هفته توی اتاقی که کرایه کرده بود کز کرد و نا امید از زندگی شب و روزش به گریه و آه کشیدن گذشت …

می خواست کارش رو ول کنه و بره یه گوشه بمیره که صاحب سوپرمارکت سر زده به اتاقش آمد. یک ساعت به حرفهای پدرانه حاج عباس گوش کرد و نتیجه …

فردا صبح زود به سوپر مارکت رفت و کارش را با قدرت بیشتری شروع کرد. بعد از یک سال یک ماشین خرید و شبها در تاکسی تلفنی کار می کرد و حساب بانکی اش را پر تر می کرد تا این که بعد از 10 سال سرمایه اش به اندازه ای رسید که می توانست سر پای خودش بیاستد و کار خودش را راه بیاندازد. تصمیم گرفت یک سوپرمارکت کوچک برای خوش راه بیاندازد و برای خودش کار کند.

آن محل براش حکم دماوند دوم را پیدا کرده بود. پس به آقای رضایی که توی محل آژانس املاک داشت رفت و موضوع را گفت و از او خواست برایش یک مغازه کوچک پیدا کند…

دو شب بعد حاج عباس برای شام دعوتش کرد. بعد از 3 ساعت  کار در تاکسی تلفنی حدود 9 شب به منزل حاج عباس رفت . حاج عباس و همسرش به گرمی از او استقبال کردند . بعد از شامی که بو و مزه غذاهای مادرش را می داد حاج  عباس سر صحبت را باز کرد

  • احمد آقا ، آقای رضایی می گفت دنبال مغازه می گردی که مستقل بشی… پسر من دیگه سنی ازم گذشته و دیگه نمی تونم مثل قبل 12 ساعت سر کار باشم … این خبر رو که از آقای رضایی شنیدم با حاج خانم صحبت کردم و یه تصمیم جدید گرفتیم …

                                                               *          *          *         

… شب موقع برگشتن به خانه به حرفای کارشناس بیمه فکر می کرد… از دار دنیا فقط یه دختر  12 ساله داشت که مطمئن بود اگر امکانات لازم را برایش فراهم کند آینده خوبی خواهد داشت و 50 درصد سهم قدیمی ترین سوپر مارکت همان محله قدیمی که 50 درصد دیگه اش مال وراث حاج عباس خدا بیامرز بود و یه همسر خوب و مهربون …

یاد آن شب مهمانی خانه حاج عباس افتاد که نتیجه اش ماندن در مغازه حاج عباس بود ولی با 50 درصد سهم مغازه…

به خانه که رسید تصمیمش را گرفته بود. بعد از شام به همسرش گفت که تصمیم گرفته خودش را بیمه عمر کند تا اگر نباشد آینده دخترش تضمین شده باشد .

  • تو که 20درصد ارثیه پدرت رو داری (زهرا تک دختر حاج عباس بود که حالا سالها بود که زن احمدرضا شده بود) فقط باید به فکر آینده زینب باشیم…

                                                                     * * *

قبولی زینب در کنکور سراسری آنهم پزشکی مشهد ، خوشبختی احمدرضا و زهرا را تکمیل کرد . تصمیم گرفتند که هر سه ماه یک بار دو نفری برای دیدن دخترشان و البته پابوسی امام رضا(علیه السلام) به مشهد بروند…

تا آن شب زمستانی که برای اولین بار احمدرضا برای خردی بلیط اتوبوس به ترمینال جنوب رفته بود …

غم مرگ فجیع احمدرضا که دم در ترمینال زیر چرخهای یک اتوبوس له شده بود از یک طرف و نگرانی از تامین هزینه های تحصیل زینب از سوی دیگر داشت زهرا را خورد می کرد …

زهرا یک شب با نگرانی های خودش خواب رفت و در خواب خاطره آن شب تصمیم احمدرضا برای بیمه عمر را در خواب دید …

یک ماه بعد همزمان که گرفتار کارهای انتقال زهرا به دانشگاه تهران بود از بیمه کارآفرین تماس گرفتند و گفتند که زینب باید برای گرفتن غرامت فوت پدرس به دفتر بیمه مراجعه کند … احمد رضا طی 7 سال فقط 15 میلیون پرداخت کرده بود و غرامتی که آینده زینب را تضمین می کرد 181 یک میلیون تومان بود.

احمدرضا آفرین به تو … آفرین به تلاشهایت … آفرین به عشقت … و آفرین به دور اندیشیت…

شماره بیمه نامه :              2545/90/1602/1/621

تاریخ صدور بیمه نامه :      1/3/1390

تاریخ فوت :                    26/11/1397

علت فوت :                      حادثه ترافیکی

تاریخ پرداخت خسارت :     9/2/1398

مبلغ حق بیمه پرداختی :     15میلیون تومان

خسارت فوت :                  181 میلیون تومان

داستان ترازو

مثل امروز که از سرما مداد تو دستام می لرزه و مثل همین ترازو که سنگینی و نشون می ده ، حالا من خوب می دونم لرزیدن چه حسیه ، می دونم سنگینی بار زندگی رو دوشم حس کنم.

آخر یکی از آخرین روزهای گرم زندگی واسه من و از فردا آغاز یه اتفاق افتاد که آخر روزهای خوب من بود.

مثل هر روز با شوق و اشتیاق می رفتم مدرسه ، آخه من درسم خیلی خوب بود و پدرم همیشه به من می گفت : دوست دارم دکتر بشی ، خوب درس بخون ، صبح همون روز که می خواستم برم مدرسه زودتر از همیشه بیدار شدم چون پدرم به همراه مادرم باید می رفتن یه مسافرت اجباری ، حال پدر بزرگم مناسب نبود و اونا شهرستان زندگی می کردن و کسی جز پدرم نداشتن ، پدرم یه جورایی به پدر بزرگم کمک می کرد تو هزینه های درمانش اما بیشتر وقتام نمی تونست نه اینکه نخواد آخه پدرم یک کارگر ساده بود ، صبح اون روزهیچ وقت یادم نمی ره نگاه های مهربون مادرمو ، هنوز مزه ی لقمه ی نون و پنیری که برام می ذاشت تو کیفم تا زنگ تفریح بخورم یادمه و پدرم که پول توجیبی بهم داد گفت: هرچی دوست داری واسه خودت بگیر ، اما نه من و نه اونا هیچ کدوم نمی دونستیم که این لحظه ها دیگه تکرار نمی شه نه برای من ، نه برای اونا .

ظهر مثل همیشه زنگ خورد ، منتظر بودم که مادرم بیاد دنبالم هرچی گذشت نیومد ، آخر دیدم یکی از همسایه هامون اومد ، اما نه مثل همیشه که خندان بود ، این بار یه بغضی توی گلوش بود و صداش لرزید و گفت : بیا بریم خونه ، پرسیدم مامانم پس کجاس؟

گفت: یه کاری پیش اومده واسش گفته من بیام ،رفتیم به سمت خونه ، هر چی به خونه نزدیک می شدم دلشوره هام بیشتر و بیشتر می شد ، همون خونه ای که تازه اجاره کرده بودیم.

بالاخره رسیدیم به خونه ، کاش نمی رسیدیم ، اتوبوسی که پدر و مادرم باهاش رفته بودن چپ کرده بود و …

پارچه سیاه در خونه به من می گفت که رنگ روزای من قرار چه رنگی بشه ، حالا من نه کسی و دارم ، نه مدرسه می رم

 

برای زنده بودن این ترازو مونده که به این امید باشم یکی بیاد خودشو وزن کنه و یه پولی بده که از گرسنگی نمیرم ، اگر پدر بزرگم بیمه بود پدرم لازم نبود بره اونجا که ، اگر پدرم بیمه بود اگر اتفاقم می افتاد من درسمو می خوندم به آرزوش می رسیدم ، به جای این ترازو یه ترازو تو مطبم می ذاشتمو به سلامتی مردم کمک می کردم باهاش ، چه اگه هایی که کاش زودتر پدرم به فکر می افتاد و با خودش می گفت !

اگه می خوام پسرم دکتر بشه ،

اگه می خوام آینده خوبی داشته باشه و اگه …

ببخشید هوا سرده و دیگه نوک مدادم داره تموم می شه واسه این که نلرزی واسه اینکه … ،

بیمه باش فقط همین ، یه لحظه رم از دست نده ، فقط همین ، همین امروز …

بین غم و شادی فاصله ای نیست

وقتی از زبان دکتر شنیدم که دچار سرطان لنفوم شدم و بیماری ام رشد کرده و تا چند ماه دیگه بیشتر زنده نیستم، مرتب به خودم می گفتم خدایا بعد از من چه بلایی به سر خانواده ام میاد؟همسرم ، ندا سارا و یاسمن جزمن کسی رو ندارن ! کلافه و مستاصل شده بودم ، برای مدتی در خیابان های شهر پرسه زدم و با خدای خودم درددل کردم، خانواده ام را به خدا سپردم و کمی آرام گرفتم ، نگاهی به نسخه دکتر انداختم به خود می گفتم با این هزینه های گزاف و کمرشکن دارو و درمان چه کار کنم ؟ آنهم برای مقابله با بیماری سرطان که مثل خوره به جانم افتاده بود ، نگاهی به آسمان انداختم و به سمت داروخانه راهی شدم .

در طول مسیر مدام خاطرات تلخ و شیرین زندگی ام را در کنار خانواده ام مرور می کردم و برای لحظاتی تبسمی بر لبان خشکم می نشست، به داروخانه رسیدم نسخه ام را تحویل دادم و به انتظاری سخت نشستم. در تابستان گرم وجودم را سرما  فرا گرفته بود، متصدی داروخانه صدایم کرد و سنم را پرسید ، گفتم ۵۷

ساله هستم ، کیسه ای دارو مقابلم گذاشت و سپس فاکتور هزینه دارو را به دستم داد ، چشمانم گرد شده بود و سرمای وجودم بیشتر ، که در یک آن گرمای دستی بر شانه ام سرمای وجودم را کاهش داد ، برگشتم دوست عزیزی رو دیدم که با تعجب به من خیره نگاه می کرد ، بلافاصله پرسید چرا اینقدر شکسته شدی؟ اتفاقی افتاده ؟انگار منتظر چنین لحظه ای بودم تا شروع کنم به درد دل و گله گذاری از هزینه های سرسام آور دارو و درمان ، آخه این دوست کسی بود که  بیمه نامه عمر و تامین آتیه برایم صادر کرده بود ، ازم پرسید:

از بیمه نامه ات راضی هستی ؟

 گفتم چه بیمه عمری! آن هم برای من که تا چند ماه دیگه بیشتر زنده نیستم منی که شش ماه حق بیمه پرداخت کردم باید از چی رضایت داشته باشم ؟

در جوابم گفت مگه بیمه نامه ت پوشش تکمیلی بیماری های خاص رو نداره ؟

گفتم چرا ….

گفت پس چرا اینقدر نگران و مستاصلی ؟ با استفاده از این پوشش ویژه می تونی هزینه های درمان را جبران کنی ، بیمه عمر و تامین آتیه پاسارگاد با پوشش ها و مزایایی که داره بهترین یار و همراه توست .

 ناخودآگاه دستانم رو به آسمان بلند شد، سردی وجودم کمتر شده بود ، تبسمی دیگر بر لبانم نشست بعد ازش پرسیدم حتی به من که تا به حال ۶ تا ۷ حق بیمه ماهی سی هزار تومان پرداخت کرده ام آنهم با بیمه نامه ۱۰ ساله هم چیزی تعلق می گیره ؟

او با مهربانی جواب داد معلومه تعلق میگیره با توجه به این پوشش ویژه در صورتی که در طول مدت بیمه نامه دچار بیماری هایی مانند سرطان بشی  ،می تونی از سرمایه پوشش بیماری های خاص استفاده کنی .

کمی دلم آرام گرفته بود ، زیرلب مدام خدا رو شکر می کردم ، بی حرکت ایستاده بودم که مجدداً دست گرمش را به شانه ام زد و گفت چرا ایستادی راه بیفت ، به اتفاق به شعبه بیمه پاسارگاد مراجعه کردیم .دوست عزیزم پس از تکمیل مدارک در مدت زمانی کوتاه مبلغ ۲۱۶۰۰۰۰۰ ریال از محل سرمایه بیماری های خاص در اختیارم قرار داد و بار سنگینی رو از شانه های ناتوانم برداشت.

ای کاش در زمان صدور بیمه نامه عمر و تامین آتیه به جای ده سال مدت زمان بیشتری را درخواست می کردم .

پس از گذشت چند ماهی دوست بیمه گر خبر فوت او را شنید و به یاد آن روزی افتاد که دوستش خیلی نگران هزینه های درمان و آینده خانواده اش بود . او دیگر وجود نداشت ولی خیلی از دلواپسی هایش با بیمه عمر و تامین آتیه بیمه پاسارگاد آن هم با پرداخت ماهیانه ۳۰ هزار تومان در طول حیاتش در مدت یازده ماه برطرف شده بود پون پس از مدتی کوتاه از محل سرمایه بیمه عمر نزدیک به ۷۲ میلیون ریال به همسر و فرزندان آن مرحوم پرداخت شد.

منبع : سایت رسمی شرکت بیمه پاسارگاد

امیدوارم ، پس زنده هستم

توی نگاهش، نه رنجیدگی می بینی و نه ناراحتی! آنقدر که باور می کنی همه آن لحظه های سخت را پشت سر گذاشته و حالا امید در ۲۲ سالگی فقط به آینده فکر می کند… آینده ای که روشن ماند با بیمه عمر و تامین آتیه !

۱۹ سالم بود، اول جوانی و شادابی و تحرک! دانشجو بودم در تهران. با برادرم داشتیم برمی گشتیم کرمان که خانواده ام را ببینم. یک دفعه لاستیک ماشین ترکید و تصادف کردیم. از ماشین پرت شدم بیرون. چشم که باز کردم، دیدم برادرم بالای سرم ایستاده، پرسید: حالت چطوره؟ گفتم: خوبم! فقط سرم درد می کنه!

دستش را به طرفم دراز کرد:  “پس دستت رو بده به من و بلند شو” خواستم بلند شوم، اما هیچ چیز را حس نمی کردم… انگار نه دست داشتم ، نه پا… گفتم: نمی تونم …

من از گردن به پایین فلج شدم! یعنی همان لحظه تصادف فهمیدم که دیگر نمی توانم راه بروم. بعد که به بیمارستان رفتیم، معلوم شد از ناحیه مهره پنجم گردن قطع نخاع شده ام.

رو به رو شدن با این واقعیت که من باید از این به بعد، روی صندلی چرخدار زندگی کنم، سخت بود؛ هم برای من، هم برای خانواده ام!  اصلاً قبول نمی کردم که حتی برای چند دقیقه روی ویلچر بنشینم؛ ولی بعد از مدتی به این نتیجه رسیدم که همین صندلی چرخدار می تواند به من استقلال بدهد. سخت بود ؛ اما بالاخره قبول کردم که ویلچر پای دوم من باشد.

وقتی سعی کردم روی ویلچر نشستن را تجربه کنم، واقعاً به مشکل برخوردم. انجام این تمرین ها خیلی سخت بود؛ حتی گاهی مایوس کننده بود و بارها برای انجام یک حرکت خیلی کوچک اشک می ریختم ؛ اما بعضی لحظات واقعاً برای من خاطره انگیز شدند.

هرچند شوک سختی بود و غیر قابل باور … اما توانستم روحیه‌ام را دوباره به دست آورم و به زندگی بازگردم همیشه به معجزه اعتقاد داشتم و الان تو این شرایط بهش مومن شدم .اینکه الان می توانم بی دغدغه و نگرانی از پس هزینه های بیمارستان و از کارافتادگی بربیام و به راحتی برای آینده قدم بردارم ، فقط مدیون تصمیم درستی بود که یکسال پیش از این اتفاق گرفتم و بیمه نامه عمر و تامین آتیه خریداری کردم.

دیگر هیچ گونه نگرانی بایت تامین هزینه های بیمارستان ندارم و پس از بهبودی توانستم بدون دغدغه و نگرانی از هزینه های معلولیت ،دوباره برای آینده تلاش کنم . به دلیل از کارافتادگی و نقص عضو تا پایان مدت بیمه نامه از پرداخت حق بیمه معاف شدم .و همچنان شرایط و تعهدات بیمه نامه به قوت خود باقی ماند.

هر چند که این اتفاق سخت و دردناک تمام آینده و زندگی من را تغییر داد ولی بیمه عمر وتامین آتیه راهی پیش روی من قرار داد که دیگر نگران روزهای از کار افتادگی و تامین معاش زندگیم نباشم.بیمه نامه ای که فقط با پرداخت سالانه مبلغ تقریبی یک میلیون تومان و دریافت مبلغ ۱۰۰ میلیون تومان به عنوان غرامت نقص عضو و از کارافتادگی ، من را ، حتی با وجود معلولیت به آینده امیدوار کرد .

۲ سال بعد از تصادف دوباره کنکور دادم و قبول شدم و تصمیم دارم در مسابقات ورزشی معلولان شرکت کنم.

                                                                                     منبع : وبسایت رسمی شرکت بیمه پاسارگارد